تبليغاتX
سقاخانه


آقا سلام!

امروز دل مامان شکست.

مامان امشب گریه کرد...

به گریه های مامان نگاه کن...

به دل تنگ من نگاه کن!

به همه اشک ها و دلهای تنگ و شکسته امشب نگاه کن!

من منتظر نگاه شما هستم...آقا!


+       | 

مادرم همیشه به من می گفت که تنها ماندن برای من ضرر دارد.

که وقتی تنها می شوم یا سراغ گاز می روم و هوس آشپزی می کنم.

یا موهای عروسکهایم را از ته می زنم.

یا می افتم به جان تکه پارچه های مادرم و از آنها برای عروسکهایم لباس می دوزم.

گاهی هم می نشینم و خیال می بافم.

گاهی آنقدر غرق خیال می شدم که هرکس صدایم می زد نمی شنیدم .انگار اصلا آنجانبودم.

اما آقا شما به من نخند...

می خواهم اینجا یواشکی ،بدون این که مادرم بفهمد خیال ببافم...غرق شوم. چیزی نشنوم و نبینم.

آقا!

چه می شود یکی از همین روزها...

یکی از همین 15 روز باقی مانده تا عیدفطر

صدای ربنای بیاید...زنگ در خانه ما را بزنی...در را باز کنم به رویت.

مرا که می بینی لبخند بزنی...شوق بدود زیر پوستت از دیدنم.

آنوقت من برای یک بار هم که شده سرم را بالا بگیرم در برابرت.

نگاهت کنم. خوب نگاهت کنم.

آنوقت حتما چشم هایم برق می زند از دیدنت...

من همیشه فکر می کنم "چشمت روشن"یعنی همین!

یعنی به کسی نگاه کنی و از خوشحالی،از این که پشت در خانه ات می بینی اش، چشمانت برق بزند.

بعد شما دستت را بگذاری روی چارچوب در،

بخندی و من نگاهم بیافتد به فاصله میان دو دندان جلویت...

بعد بگویی مهمان نمی خواهد سفره افطارتان؟

من زبانم بند بیاید.دست و پایم گم شود.فقط سرم را تکان دهم.

بعد شما آرام بیایی تو...توی خانه ما...بنشینی کنار سفره افطار...

زیر لب دعا بخوانی...برایم دعا کنی...بنشینم رو به رویت...درست رو به رویت...

به قول خواهرم انگار خط کش گذاشته باشم و سانت زده باشم تا درست روبه رویت بنشینم.

صدای اذان بلند شود.چای بریزم برایت...شاید هم آب جوش بخواهی.فرقی نمی کند...

استکان چای را از دستم بگیری ...باز لبخند بزنی.

خرما برداری و بخوری...

خرما که می خوری خال روی گونه ات- که من تعریفش را خیلی شنیده ام- مدام تکان می خورد.

آقا!مرا خیال بودنت کنار سفره افطار امسال غرق کن...

آقا! اصلا خیال چرا؟ یکی از همین روزها...مهمان سفره ما باش.


+       | 

 
 
بچه تر که بودیم٬بعد از ظهرهای گرم تابستان با امیر به کوچه می رفتیم.
 
گل کوچک بازی می کردم...بعضی وقتها هم بالا بلندی
 
بچه های علی عصمت خانم اگر بودند٬قایم باشک هم بازی می کردیم.
 
وقتهایی که گل کوچک بازی می کردیم٬حسابی عرق می ریختیم
 
حتی بعضی وقتها هم زمین می خوردیم و سر زانوی شلوارهایمان پاره می شد..
 
امیر هم همیشه سر آرنجش زخمی می شد.
 
بعد٬ دم آمدن بابا که می شد٬می رفتیم خانه.
 
مامان٬سر و روی خاکیمان را می شست و مرتبمان می کرد.
 
زخم آرنج امیر را می بست.
 
سر زانوی شلوارهایمان را می دوخت
 
و زیر لب به من می گفت:
 
"دختر٬بشین تو خونه٬با عروسکات بازی کن٬خوبیت نداره سر ظهر می دوی توی کوچه"
 
و وقتی بابا می آمد٬مارا مرتب و تمیز می فرستاد پیش بابا.
 
بابا هم اصلا نمی فهمید که ما چقدر آتش سوزانده ایم و چه بلاهایی سرمان آمده...
 
آقا سید مهدی!
 
می خواهم یواشکی و در گوشی با مادرت حرف بزنم.
 
مادرآقا سید مهدی!
 
ما همان بچه های سر به هوا و بازیگوشیم...
 
زمین خورده ایم...خاکی شده ایم.
 
سر آرنج هایمان زخمی گناه است...
 
سر و روی ما را بشوی.
 
زخم هایمان را ببند.
 
و ما را مرتب بفرست پیش پسرت...
 
راستش با این زخم ها و با این گرد و خاک٬رویمان نمی شود برویم پیش پسرت!
 
ما را بشوی از گناه امشب...
 
 
 
 
+       | 

 

بابا جون نمازش تمام شده بودو داشت دعای فرج می خواند

که رفتم و کنار سجاده اش نشستم. 

گفتم:بابا جون!چرا اینقدر برای امام زمان دعا می خوانی اما امام زمان برای شما دعا نمی کند؟

بابا جون لبش را گاز گرفت و گفت:"نگو دختر!

آقا یاد ما هست.حواسش به ما هست.دعا می کند٬اما ما نمی فهمیم"

بعد هم سرش را به خواندن کتاب دعا گرم کرد که جواب مرا ندهد.

آقا سید مهدی!

چرا یک جوری یاد ما نیستی که ما بفهمیم؟

چرا جوری دعا نمی کنی که ما بدانیم؟

آقا!

برای من یواشکی دعا نکن...جوری دعا کن که بفهمم.

قایمکی حواست به من نباشد..جوری حواست بهم باشد و طوری نگاهم کن که متوجه بشوم.

 

+       |