دایی روزنامه را نشانم می دهد.
وسط روزنامه٬ بین یک عالم کلمه٬
دایی٬ دور یک عدد را با خودکار قرمز٬ خط کشیده است.
می گوید:بخوان.
عدد خیلی بزرگ است.
من هی یکان و دهگانش را می شمارم...
اما باز هم نمی توانم بخوانمش.
می گویم:خانم ما٬ ما هنوز این عددها را یادمان نداده.
مادر اخم می کند که یعنی تو ٬
همیشه چیزهایی را که یادت نیست می اندازی گردن خانم معلمت که یادتان نداده.
دایی روزنامه را نشان مادرم می دهد:
بچه های خودشان با پارتی می روند دانشگاه
بعد یک میلیون و نیم بچه٬ برای رتبه ی زیر هزار
باید توی سر و کله ی هم بزنند.
آقا سید مهدی!
آقا روضه خوان محله ما٬
آن شب توی هیئت گفت که دوستان خوب شما ٬ رفیق های صمیمی شما
فقط سیصد و سیزده نفرند.
اما انگاری٬ دایی یادش نیست که رتبه خوب٬ یعنی از یک تا سیصدو سیزده.
دایی حواسش نیست که شما برای دوستانت٬ پارتی بازی نمی کنی.
آقا سید مهدی!
می شود رتبه ی ما٬ بشود زیر سیصد و سیزده؟

شمع چهل و چهارم نذر سلامتی دوستانت!
سر خرید برای مادر
با امیر هی دعوایم می شد.
امیر هی جر زنی می کرد و مرا برای خرید می فرستاد.
وقتی هم که خودش برای خرید می رفت٬ با بقیه ی پول سر طاقچه
از همین قاسم آقا٬ برای خودش یخمک می خرید.
من هم همه چیز را به مادرم گفتم.
حالا چند روزی است که نوبتی برای مادر خرید می کنیم
و مادر٬ دیگر پولها را سر ِطاقچه نمی گذارد.
امروز خرید نان نوبت من بود.
از توی کیف ِ مادر٬ پول برداشتم.
مادر توی کیف پولش٬
عکس من و امیر را گذاشته است...
مادرم می گوید٬ آدمها عکس عزیزانشان را همیشه همراه خود دارند.
آقا سید مهدی!
من کیف پول ندارم.
اما اگر کیف پول داشتم٬ دلم می خواست
عکس شما را توی ِ آن می گذاشتم.
و هر روز٬ هی نگاهت می کردم.
و شما٬ از توی عکس٬ به من می خندیدی.
آقا سید مهدی!
جای ِعکس شما٬ توی همه ی کیف پولها٬ خالی است...
شمع چهل و سوم٬ نذر روزی که جایت خالی نباشد بین ما!
امروز ظهر٬ بابا خانه نیامد.
مادر گفت که بابا٬ دلش برای حاجی تنگ شده بود٬
برای همین هم٬ رفته پیش عمه لعیا
بابای ِمن٬ هر وقت دلش برای پدرش
که سالهاست فوت کرده٬ تنگ می شود
به دیدن عمه اش می رود.
بابا می گوید٬ عمه بوی ِحاجی را می دهد.
من اما عمه ندارم٬ و روزهایی که بابا برای ماموریت به مسافرت می رود
و من هی دلم برایش تنگ می شود٬ نمی دانم کجا بروم.
آقا سید مهدی!
شما عمه داری.عمه ی شما٬ قم است.
مادرم می گوید٬ عمه ی شما خیلی خانم است.
آقا سید مهدی!
شما هم که دلت برای پدرت تنگ می شود٬می روی دیدن عمه ات؟
دلت که هوای ِ پدرت را می کند٬ سر می گذاری به ضریح حرم عمه ات؟
آقا سید مهدی!
امشبت را تسلیت...آقای ما!
شمع چهل و دوم نذر اجابت دعای همه ی کسانی که امشب دلشان پیش عمه ی شماست!
ما هر سال بهار٬ توی باغچه ی خانه
پیاز ِگل نرگس می کاریم.
اما هیچ سالی٬ گل نمی دهد.
مادرم٬ امسال از کنار خانه ی عموحسین
چند شاخه گل نرگس مصنوعی خرید
و گفت که دیگر توی باغچه٬ گل نرگس نمی کاریم.
بابا هم گفت که کاشتن گل نرگس فایده ندارد.
آقا سید مهدی!
صدای پایت که به گوش نرگس ها برسد
گل می دهند.
شمع چهل و یکم نذر صدای پایت که می شنویم از دور!