تبليغاتX
سقاخانه
 
 
جمعه ی هفته ی دیگر عروسی ِپسر عذرا خانم است.
 
امروز کارتهای عروسی را آوردند خانه ی ما
 
تا دایی که خطش قشنگ است پشت کارتها را بنویسد.
 
به پشت کارتها نگاه کردم:
 
آقای حسینی به اتفاق خانواده-آقای رنجبر به اتفاق خانواده-آقای عاملی به اتفاق خانواده-...
 
 یکی از کارتها را برداشتم و پشتش نوشتم:
 
"آقا سید مهدی به اتفاق خانواده"
 
دایی که کارت را دید٬ به من اخم کرد.
 
مادر  لبش را گاز گرفت. دعوایم کرد و محکم به پشت دستم زد
 
و گفت: "بچه جون!چرا همچین می کنی؟ یکی از کارتها رو خراب کردی"
 
من هم بغض کردم و هی گریه کردم.
 
آقا سید مهدی!
 
 چرا مادر با من دعوا کرد؟
 
من کارت را خراب کردم؟
 
من فقط می خواستم شما را هم دعوت کنم که بیایی عروسی.
 
می خواستم بین آن همه اسم٬ آن همه مهمان٬ شما هم باشی.
 
آقا سید مهدی!
 
من کار بدی کردم؟
 
 
شمع بیست و چهارم نذر غریبی ات!
 
 
+       | 

 
اولين ماه رمضاني که روزه گرفتم
 
عيد فطر که شد٬ رفتيم مسجد سيد ولي
 
پشت سر آقا سيد عبدالله نماز خوانديم.
 
آقا٬ قنوت هايش را يک جوري مي خواند که دل آدم هي غنج مي رفت.
 
بعدش رفتيم خانه ي  آقا سيد کاظم
 
آقا سيد٬ جيب پيراهنم را پر از شکر پنير کرد 
 
بعداز ظهرش هم بابا برايم يک روسري خريد با چهارخونه هاي قرمز...
 
آقا سيد مهدي!
 
کي از راه مي رسد عيد فطري که بياييم و پشت سرت نماز عيد بخوانيم؟
 
شما تکبير بگويي.
 
 قنوت بخواني.
 
آقا سيد مهدي!
 
کي مي آيد عيد فطري که براي عيد ديدني بياييم خانه ي شما؟
 
شما جيب هايمان را پر از نقل و نبات کني؟
 
کي مي آيد؟
 
چند تا عيد فطر مانده تا آمدنت؟
 
 
شمع بيست و سوم نذر عيد فطري که نماز بخوانيم پشت سرت!
 
 
+       | 

دیشب٬پیراهن مشکی ام را پوشیدم.
 
روسری مشکی مادر را سرم کردم.
 
با خواهرم رفتم احیا.
 
دعا خواندیم. قرآن سر گرفتیم.
 
آقا سید مهدی!
 
دیشب آقا روضه خوان که گفت شما از پدر هم مهربان تری...
 
یادم آمد که
 
گریه که می کنم٬ باباست که آرامم می کند.
 
خسته که می شوم٬ باباست که بغلم می کند.
 
زمین که می خورم٬باباست که دستم را می گیرد و بلندم می کند.
 
بابا هیچ وقت نمی خواهد دل من بگیرد.
 
 آقا سید مهدی!
 
شما از بابای مهربان من هم مهربان تری!
 
 
 
شمع بیست و دوم نذر بسیاری مهربانی هات!
 
+       | 

تلویزیون روشن است.
 
عمو پورنگ شعر می خواند.
 
زودی می دوم و دفتر مشقم را می آورم و جلوی تلویزیون پهن می کنم.
 
مادر می گوید:"دوباره این وسط بساط کردی؟"
 
می خندم و صدای تلویزیون را زیاد می کنم.
 
عمو پورنگ می خواند:
 
"همون که مهربونه/ دلش با دلمونه /خودش دوره /ولی به یادمونه "
 
دیگر خنده ام نمی آید.
 
آقا سید مهدی!
 
این ها را که می شنوم هی یاد شما می افتم.
 
شما که مهربانی...
 
به مادر می گویم که نوار شعرهای عمو پورنگ را برایم بخرد٬
 
تا هی این شعرش را گوش کنم و یاد شما بیافتم.
 
 
 
شمع بیست و یکم نذر  دلت که با ماست!
 
+       | 

گوشی ِبابا را بر می دارم.
 
یواشکی پیام ها را می خوانم.
 
همه اش پیام تبریک ماه رمضان است و التماس دعا...
 
شماره تلفن ها را هم نگاه می کنم:
 
عموعلی٬آقای امینیان٬ حاج آقا قاسمی٬آقا مرتضی و ....
 
آقا سید مهدی!
 
بین همه ی این شماره ها ٬ جای شماره ی تلفن شما خیلی خالی است.
 
آقا سید مهدی!
 
کاش..کاش شماره ی شما را هم داشتیم.
 
کاش می شد سحرها و افطارها برای شما اس ام اس می زدیم
 
التماس دعا می گفتیم و ...
 
 
 
شمع بیستم نذر اجابت دعاهات!
+       | 

شب های دعای کمیل که می شود
 
هر کسی را که می بینم هی می گویم که برایم دعا کنید.
 
به همه می گویم برایم دعاکند غیر از شما!
 
مادرم همیشه می گوید که من گیجم
 
یا به قول یکی از بچه های محل حواس پرتم.
 
آقا سید مهدی!
 
دستانت را که برای قنوت بالا می بری
 
برای من هم دعا می کنی؟
 
 
 

شمع دوازدهم نذر دعاهات!
+       | 

آقا سید مهدی!
 
با شما که حرف می زنم٬
 
همه اش یاد "سمع الله لمن حمده" می افتم.
 
یاد این می افتم که تو هم اخلاقت شبیه خداست..یاد این که تو هم حرفهای مرا می شنوی.
 
یاد زیارت امام رضا " تسمع کلامی..."
 
 
 
شمع یازدهم نذر صبوریت!
 

+       | 

دیروز هوا ابری بود.
 
 
 
هوا که ابری می شود٬ دل ٍآدم می گیرد٬
 
 
 
دلتنگ می شود.
 
 
 
یک جوریش می شود. یک جور بد.
 
 
 
با این همه ٬ دیروز٬ انگاری خورشید یواشکی از زیر ابرها هی به من نگاه می کرد.
 
 
 
آقا سید مهدی!
 
 
 
من شنیده ام که شما هم حکم آن خورشید پشت ابر را داری
 
 
 
که یواشکی و زیر چشمی حواست به من هست.
 
 
 
اما من یک جوریم می شود وقتی یواشکی نگاهم می کنی
 
 
 
کاشکی ابرها را کنار می زدی و چشم در چشم نگاهم می کردی.
 
 
 
آقا سید مهدی!
 
 
 
دلم برای هوای آفتابی لک زده
 
 
 
برای آسمان بی ابر
 
 
 
آسمانی که فقط خورشید داشته باشد.
 
 
 
 
 
 
 
شمع دهم نذر آسمانی که آفتابش شمایی!
 
 
+       | 

آقا سید مهدی!
 
مادر جون می گوید افطاری دادن سنت است.ثواب دارد.
 
شما همه ی سنت ها را خیلی خوب بلدی.
 
من می دانم که هر شب٬ دمِ افطار خیلی ها سر سفره ی شما می نشینند.
 
با شما افطار می کنند. نگاهتان می کنند. نگاهشان می کنی.
 
به اسم صدایشان می زنی.
 
از نمک ِ سفره ی شما می خورند وبه قول بابا نمک گیرت می شوند.
 
می دانی آقا سید مهدی!
 
من آدم ِ حسودی نیستم معمولا.
 
اما خوب...
 
وقتی یادم می آید که بعضی ها سحر و افطار زانو به زانوی شما می نشینند.
 
ته ِ ته ِ دلم یک جوری می شود.
 
آقا سید مهدی!
 
من و شما که با هم تعارف نداریم.
 
آره آقا سید مهدی...
 
حسودیم می شود به همه ی آنهایی که می بینندت و می بینیشان.
 
هی حسودیم می شود به کسانی که این ماه را با شما روزه می گیرند.
 
 
 
شمع هجدهم نذر سحرهات!
+       | 

آقا سید مهدی!
 
از خدا که پنهان نیست
 
از شما چه پنهان
 
خجالت کشیدم از شما
 
که هی دلم  خواسته بود بیایم مسجدت
 
که گفته بودم خودت مرا ببر به جمکرانت.
 
نه!
 
نه آقا سید مهدی!
 
نبر. مرا جایی نبر.
 
آقا سید مهدی!
 
 
این همه سینما رفتم و شما را نبردم. 
 
این همه پارک رفتم و شما را نبردم.
 
این همه٬ همه جا رفتم و شما را نبردم.
 
شما چرا من را ببری به مسجدت ...؟
 
منی که شما رابا خودم نبرده بودم ...!
 
 
 
شمع هفدهم نذر سلامت همسایه ام !
 
 
+       | 

آقا سید مهدی!
 
من مریض شدم .
 
تب و لرز کردم.
 
مادر جون می گوید از بس جلوی پنکه مي خوابم، زکام مي شوم
 
خودت که می دانی حالم چه جور بود.
 
به قول مولود خانم "خدا به سر شاهده"
 
که اين چند روزه چقدر ياد سقاخانه را کرده بودم.
 
چقدر هواي شما را کرده بودم.
 
آقا سيد !
 
حتي اگر ننويسم اما خيلي ياد شما مي کنم.
 
خدا به سر شاهد است آقا!
 
 
 
شمع شانزدهم نذر  بسياري بزرگواريهات!
+       | 

آقا سید مهدی!
 
فردا خانه ی ما روضه است.
 
صندلی ها را جمع می کنیم.
 
جارو می زنیم.
 
فرشها را پهن می کنیم.
 
استکان و نعلبکی ها را  می شوریم.
 
آقا سید مهدی!
 
مادر جون می گوید که اگر فردا روضه ی حضرت عباس را بخوانند٬
 
شما می آیی روضه ی ما!
 
مادر جون به خانم شمالی سپرده که با خودش نوحه های حضرت عباسی  بیاورد.
 
آقا سید مهدی!
 
فردا می آیی خانه ی ما؟
 
 
 
شمع پانزدهم نذر عمویت!
+       | 

کمر مادر هی درد می کند.
 
امیر مدرسه می رود.
 
مادر جون به قول خودش از پا افتاده است.
 
بابا نیست.
 
کسی مرا جمکران نمی برد.
 
آقا سید مهدی!
 
هر کس هم که می رود مرا با خودش نمی برد.
 
خودت آقا!
 
خودت مرا ببر.
 
 
 
شمع چهاردهم نذر مسجدت!
 
+       | 

آقا سید مهدی!
 
آب و جارو کردیم.
 
شربت و شیرینی...
 
جشن و مهمانی و عروسی
 
چراغانی کردیم گذرهای دور و نزدیک را
 
اما..
 
من عوض نشدم.
 
هنوز گیجم. حواس پرتم.
 
 هنوز هم هی و غر می زنم
 
هنوز هم نمازهایم قضا می شوند
 
هنوز هم بدمی شوم و به قول مامان شیطان می رود توی جلدم.
 
آقا سید مهدی!
 
اما با همه ی اینها اسم شما که می آید
 
یک جوریم می شود از بدی های خودم
 
و بسیاری خوبیهای شما ...
 
آقا سید مهدی!
 
من با همه ی بدیهایم
 
دوستت دارم.
 
 
 
شمع سیزده نذر خوبیهات!
+       | 

نوه ی عذرا خانم بالاخره به دنیا آمد.
 
اسمش را گذاشته اند "فاطمه"
 
مادرجون زنگ زد به عذرا خانم و کلی تبریک گفت.
 
من هم یواشکی نشستم و گوش دادم .مادرجون به عذرا خانم گفت:
 
"عذرا خانم جون٬ بسپر به دخترت که اگه کفری شد
 
نکنه طفل معصومُ بزنه. اگه یک اسم دیگه گذاشته بود رویش٬ قصه توفیر داشت.
 
اسمش حرمت داره٬اسم بچه رو که گذاشتی فاطمه٬
 
دیگه یه پشت دستی هم نباید بهش بزنی."
 
آقا سید مهدی! آقا روضه خوان محله ی ما می گوید که مادر شما را توی کوچه زدند.
 
آقا سید مهدی!مگر اسم مادر شما ٬ فاطمه نبود؟
 
پس چرا.. پس چرا توی کوچه...مادر شما را زدند؟
 
چرا آقا سید؟
 
 
 
 
 
 
 
شمع نهم نذر حرمت نام مادرت!
+       | 

آقا سید مهدی!
 
 
 
روزی که شما می آیی؛دمدمه ی اذان است
 
 
 
خودت اذان می گویی.از همه ی اذان هایی که شنیده ایم ٬ قشنگ تر است اذانت.
 
 
 
دلمان غنج می رود با"الله اکبر"ت
 
 
 
"اشهد ان لااله الا الله" را همه با شما می گوییم
 
 
 
"اشهد ان محمد رسول الله" را که می گویی
 
 
 
همه صلوات می فرستیم.بوی گل می گیریم...
 
 
 
"اشهد ان علیا ولی الله" خیس می کند چشم هایمان را.
 
 
 
یاد دستهای بسته پدرت می کنیم.یاد پهلوی زخمی مادرت...شما روضه می خوانی...
 
 
 
روضه ی در نیم سوخته و محسن.همه سینه می زنیم . گریه می کنیم.
 
 
 
با "حی علی الصلوه" جانمازها را پهن می کنیم.
 
 
 
هنوز چشم هایمان تر است...مهرها خیس می شوند.
 
 
 
با"حی علی الفلاح" همه می آییم به طرف شما...
 
 
 
"حی علی خیر العمل" را که می گویی
 
 
 
دورت می گردیم.که دور شما گشتن٬ خیرترین عمل است و بالاترین رستگاری!
 
 
 
قامت می بندیم پشت سرت:
 
 
 
"دو رکعت نماز شکر می خوانم ٬
 
 
 
اقتدا به پیشنماز حاضر
 
 
 
آقا سید مهدی٬
 
 
 
قربه الی الله!"
 
 
 
 
 
آقا سید مهدی!چند رکعت مانده تا شما؟
 
 
 
 
+       | 

آقا روضه خوان مسجد محله ی ما می گوید
 
شما عمویت را خیلی دوست داری.
 
می گوید عموی شماخیلی آقا است.
 
از همان روزی که آقا روضه خوان اینجوری گفته؛من و امیر نقاشی عموی شما را توی اتاق زده ایم.
 
من چشم های عموی شما را خیلی دوست دارم.
 
چشم های عموی شما یک جوری است که وقتی آدم را نگاه می کند دل آدم هری می ریزد.
 
امیر می گوید  چشم های شما هم شبیه چشم های عمو است.
 
 
 
شمع هفتم  نذر چشمهايت!
 
 
+       | 

امیر نقاشی که می کشد
 
هی دنبال کسی می گردد که نقاشی اش را .
 
نشانش بدهد و با آب و تاب برایش از نقاشی اش بگوید.
 
من هم که خط خطی می کنم ؛هی دنبال کسی می گردم که نوشته هایم را برایش بخوانم.
 
من و امیر کارهایمان را نشان مادر می دهیم.
 
اما مادر همه اش در آشپزخانه دستش بند است.
 
بابا هم شب که از سرکار برمی گردد ما خوابیم.
 
من به امیر گفتم که باحوصله تر از مادر و بابا شمایی .
 
آقا سید مهدی!
 
من می دانم که شما که بیایی  نقاشی های امیر را می بینی.
 
خط خطی های مرا می خوانی و  زود هم خسته نمی شوی.
 
آقا سید مهدی!
 
آن روز که آمدی می گذاری امیر با آب و تاب برایت قصه نقاشی هایش را بگوید.
 
و من هم برایت خط خطی هایم را بخوانم؟
 
آقا سید مهدی!چند نقاشی...چند خط ... مانده تا آمدنت؟
 

 
شمع ششم نذر  صبوريت!
+       | 

 
 
ما امسال در حیاط خانه مان  گل نرگس کاشتیم.
 
 
 
هر روز از پشت پنجره به باغچه نگاه می کنم تا ببینم
 
 
 
نرگس های باغچه در آمده اند یا نه.
 
 
 
اما هنوز خبری از نرگس ها نیست.
 
 
 
آقا سید مهدی!
 
 
 
من می دانم ٬ شما که بیایی٬
 
 
 
نرگس های حیاط هم درمی آیند.
 
 
 
باز می شوند.
 
 
 
آقا سید مهدی!
 
 
 
چند نرگس مانده تا شما؟
 
 
 
 
 
 
 
شمع پنجم نذر گل نرگس!
!
+       | 


می بینی آقا سید مهدی!
 
باران نمی بارد.حسن یوسف های مادر خشک شده اند.
 
آب حوض کم شده است.دو تا از ماهی قرمزها هم مرده اند.
 
شما که نباشی قحط سالی است.باران نمی بارد.
 
اما مادر جون می گویدشما که بیایی باران می بارد.
 
حوض های کوچک هم پر می شوند.ماهی قرمزها زنده می مانند.
 
حسن یوسف ها هم جان می گیرند.
 
آقا سید مهدی!چند حسن یوسف پژمرده مانده تا باران؟
 
 
 
شمع چهارم نذر  باران اشکهایت
+       | 


 دیروز هی به درختها نگاه کردم.
 
هی به شاخه هایشان ... به برگهایشان خیره شدم.همه سبز بودند.
 
همه درختها سبز بودند...بعضی ها کمتر و بعضی ها بیشتر
 
باورت می شود آقاسید مهدی!
 
حتی تنه های خشک هم سبز شده بودند.
 
می گویند شما که بیایی بهار می شود.بهار که بشود همه سبز می شویم.
 
حتی خشک ترین مان.
 
آقا سید مهدی!چند بهار مانده تا سبز شدنم؟
 
 
 

شمع سوم نذر سبز شدنمان!
+       | 


هی پهلو به پهلو می شوم..
 
خوابم نمی برد.به شما فکر می کنم
 
.به این که چه خوب می شود شما را در خواب ببینم.
 
مادرجون همیشه می گوید شب گشنه نخواب٬ که خوابت نمی برد.
 
جانت که با حلالا طیبا سیر شد.خوابت می برد. رویا هم می بینی.
 
اما من نمی خواهم رویا ببینم
 
.من می خواهم شما را در خواب ببینم.شما رویا که نیستی؟رویا یعنی آرزو...
 
یعنی چیزی که نیست و ما دلمان می خواهد که باشد.
 
آقا سید مهدی!
 
چه کسی واقعی تر از شما؟!
 
 
 
شمع دوم نذر خودت!
 
 
+       | 


دایی دفترم را ورق می زند:
 
 
 
"اینها مربوط به کدام درس است؟"
 
 
 
می گویم:"مربوط به هیچ درسی نیست."
 
 
 
می گوید:"پس برای چی سه صفحه ی پر نوشتی؟"
 
 
 
جواب دایی را نمی دهم.
 
 
 
 دایی نمی داند که خانم معلم ما گفته شما که بیایی ٬ آفتاب از مغرب می زند.
 
 
 
دایی بلند بلند می گوید:"مامانش! بیا ببین دخترت چی نوشته.
 
 
 
 
+       | 


۰بسم الله
 
اهل بازار ٬ کرکره دکان را که بالا می دادند ٬ به دلشان بود که دشت اول را از دست سید بگیرند.
 
که برکت دخل به همان دشتی بود که سیدی داده بود.
 
۰۰۰۰۰
 
من هم که در سقاخانه را باز کردم. به دلم بود تمام شمع های سقاخانه را تو روشن کن
 
 
 
آقا سید مهدی!
 
تمام شمع هایم نذر شما
+       |